
گاهی دوستان از من می پرسن که "موضوع پایان نامه ات چیه"؟ اون موقعه که من هم یه لحظه مسکوت (همون "سکتۀ شعری")
می مونم و خودم هم از خودم همین سؤال رو می پرسم. دوستانی که تو ی کلاف
پایان نامه احساس کردن زندگیشون داره به پایان می رسه حکماً می دونن من چی
میگم. بارها شده مجبور شدم عملاً برای فکر کردن و به یاد آوردن اینکه می
خوام با این پایان نامه ام چی بگم و چی رو اثبات کنم ، گوشۀ سالن یا
خیابون از راه رفتم دست بکشم (صنعت ادبی رو حال کردین؟ درست مثل اُدبای
فاضلی حرف می زنم که گفتن:دستم نداد قوت رفتن به پیش یار***چندی به پای
رفتم و چندی به سر شدم).
به همه میگم: "دارم روی مـیــخـــاییل بـــــاخـتــیــن (Mikhail Bakhtin) کار می کنم.
متفکر روسی. متفکر که چه عرض کنم. زبانشناس، منتقد ادبی، فیلسوف و کلاً
متفکر علوم انسانی. متولد 1895 و متوفی (برنامۀ رادیویی تقویم تاریخ یادم
می اُفته با این کلمه. خیلی قلمبه سلمبه ست "متوفی) به سال 1975. زندگیش
خیلی پر فراز و نشیب بوده: بی کاری، تبعید، بیماریو قطع شدن یه پاش،
گمنامی در روسیه و اروپا و دنیا تا دهه ی 60، 70، سیگار و چایی خفن تل
جایی که تو جنگ جهانی که مغازه باز پیدا نمی شده یکی از دست نوشته های
مهمش رو تیکه تیکه توش توتون میپیچه و دودمی کنه هوا!
خیلی حرفهای زیادی زده این
آقا. اگر می شد همش رو اینجا گفت که دیگه پایان نامه لازم نبود. خیلی از
حرفهاش واسه هوش علیل من قابل فهم نیست. نثرش هم که برگردان از زبان روسی
هست به انگلیسی، کار رو دشوار تر می کنه. اگر محتوای مباحثش رو ساده کنیم،
میشه گفت که یکی از مهم ترین موضوعات مورد بحثش مبحثیست که Dialogism نام
گرفته. بیشترتوی حیطه ی ادبیات برای پایان نامه ی من کاربرد داره ولی برای
خودش تبدیل به یک فلسفه شده. بــاخــتــیــن و هم قطارهای اون زمانش، از
فلسفه ی کــانـت تأثیر گرفته بودن و برخی انها رو Neo-Kantian می دونن.
رشته ی من فلسفه نیست ولی این رو کمی خوندم که یکی از موضوعات بسط داده
شده توسط کانت قضیه ایست که به "I-Thou Relationship" معروفه. برگردان
واژه به واژه ی اون میشه "رابطه ی من-تو" و یا "من-شما" (نمی دونم در کتب
فلسفی فارسی چی ترجمه اش کردن).به باور فیلسوفانی چون کانت، "من" نمی
توانم خودم را "بوده" و یا "موجود" درک کنم مگر اینکه یک "دیگری" نیز در
امتداد وجودی من ویا روی سطح صفحه یاگزیستانس من ویا جایی در حیطه ی محیط ِ بودن ِ من
باشد. فرض کنید که در درون ذهن شما چیزی نیست. خالی هستید. یعنی می خوایم
برای درک کردنِ نحوه ی درکمون از دنیا و از خودمون، فرض کنیم که فعلا هیچی
از ادراک بلد نیستیم. تصور کنید در یک محیط
کــــــــــــــــــــــــــــاملاً سفید (یعنی محیط تعریف نشده) هستید و
اصلا هم بدن فیزیکی برای خود تجسم نکنید چون آن هم قسمتی از "من" فرضی
(کاذب) شماست. تا چشم کار میکنه سفیده. در این محیط ذهن وجودی شما نمیتونه تصوری از چیزی داشته باشه.
اگر تصور کنیم که ذهن شما برای شــروع کردن روند ادراک به یک تعریف حد اقل
دو داده ای نیاز داره، از این مختصات دو رقمی شما فوقش فقط یکی رو دارید،
یعنی خودتون رو دارید ( حتی یک رایانه هم برای اینکه بتونه اون همه کار
اعجاب انگیز انجام بده، یک رو میخواد به همراه صفر. یعنی من و تو. من و
دیگری) . زمانی مختصاتِ یک ســـــــوژه بوجود میاد که یک "دیـــگـــر" در این صفحه یا محیط یک رنگ نمایان بشه. قبل
ازظهور اون "دیگری"، ذهن من و شما چیزی رو نداشت که وجود خودش رو "نسبت"
به اون بسنجه. مثل این بود که بگه من بزرگ هستم. سؤال بعدی این می بود که
بزرگ یعنی چی؟ باید یک point of reference میداد تا بزرگیش نسبت به دیگری
تعریف می شد. پس حال که دیگری (منظور از دیگری هم لزوماً یک فرد یا انسان
یا حیوان نیست. کلاً یک دیگری!!! همان که "من" نیست) اومد روی صحنه،فرد می تونه خودش رو هم درک کنه.
حالا این ربطش به باختین
چیه؟ همونطور که کانت تک بودن رو برابر با عدم زنده بودن میدونه، باختین
هم معتقده که در یک متن (مثلا در یک رمان) و یا در متن زندگی و یا حتی در
متن طبیعت و دنیا، آوا ها، اصوات و دیدگاه ها (و غیره) هستن که اون رو
"زنده" نگه می دارن. متن ویا زندگی و یا گفتگو و یا گفتمان (ِDiscourse ی
که "میـــشِــل فــــوکــــو "میگه) و یا هر نوع سیستم و کلاً دنیایی که
تک صوتی باشه و در اون تمامی افراد و نقطه نظر ها و دیدگاه ها کلمه ی خود
رو به زبان نیارن، دنیایی به واقع "زنده" نخواهد بود. در واقع دنیایی
"نـــیــســت" خواهد بود. متن (Text) چند آوایی دارای دیالوگ درونی ست (یعنی Dialogic است) و متن تک آوایی (Monologic) است و مُرده.
این که باختین میگه voice ها همه حق یکسان برای بودن دارن،
خیلی به کام برخی مکاتب و گرایشات ادبی و غیر ادبی شیرین اومده. خیلی از
متفکرین، باختین رو قهرمانی میدونن که در قعر اختناق روسیه ی استالینی،
تونسته تفکری "دموکراتیک"(!)رو پرورش بده! متفکرهایی که از ابشخور پست مُدرنیسم خود رو آبکی میکنن هم، دوست دارن سیلان آزادانه ی
دال و مدلول رو (عقاید ژاک دِریـــدا) با "آزای" دیالوگ باختین مترادف
بدونن. در این راستا، خیلی از صاحبنظرهای مســایل باختین، تا اونجا پیش
رفتن کههم این آزادی شالوده شکنانه ی (Deconstructive) پست مدرنیستی
خودشون و هم اون "درکِ خود و دنیا از طریق ِ قیاس خود نســـبـــت به
دیگری" رو با هم قاطی کردن و میگن که موضوع درک معنی در Dialogism ِ
باختـــیـــن را می توان با استناد به قانون نسبیت اینشتین درک کرد.
باختین خودش به علوم تجربی علاقه داشت و معمولا تو نوشته هاش از اصطلاحات
علوم دیگه استفاده می کرد. از قانون نسبیت اینشتین هم برای توضیح بیشتر در
مورد Dialogism (به طور استعاری) استفاده کرده بود. به همین دلیل هم هست
که اکثر متفکرین دچار این اشتباه میشن و Dialogism رو با Relativity
مقایسه میکنن. امـــــــــــــــــــــــا:
اخیرا مقاله ای خوندم
نوشته ی Erik Dop که بســی جالب و در عین حال پیچیده بود. در گوشه ای از
این مقاله گفته بود که متفکرین مسایل باختین باید اولا اگر از علوم تجربی
اطلاع دقیقی ندارن، اون رو فرا تر از حد مثال و استعاره استعمال نکنن و
ثانیا، سعی نکنن برای Pop کردن باختین، اون رو از ریشه ی فلسفیش جدا کرده
و با عقاید کم-فلسفه شون قاطی و سپس تأویل نکنن.خلاصه ی بحثش این بود که
تفاوتی هست بین Relativity و Relativism.افرادی مثل من که دیالوگیسم و
نسبیت رو با هم مقایسه میکنن، نسبیت رو خوب نفهمیدن. Realtivity همون
قانون نسبیت (اینشتین) هست. ولی Relativism رو میشه ترجمه کرد " نسبى نگرى" یا "اعتقاد به نسبيت" ویا "نسبيت گرايى". اولی و دومی زمین تا آسمون با هم فرق دارن. (یا حد اقل زمین تا یه کم بالا تر از زمین).
نسبیت با
نسبی گرایی این فرق رو داره که اگر یک activity رو از یک دیدگاه (سیستم)
بسنجیم و همون activity از یک دیدگاه (سیستم) "دیـــگــــــر" هم سنجیده
بشه و معنی بده، باز در آخر، این دو سنجش ِ جدا، می تونن بوسیله ی فرمول
به زبان سیستم ِ دیگری تبدیل و ترجمه بشن. در حالیکه در عالم فلسفه و علوم
انسانی، هرگز نمیشه دو دیدگاه رو به همدیگر ترجمه و تبدیل کرد چون هرگز و
هرگز دو بیننده ای که شاهد یک act بودن نمی تونن کل وجود شون رو در لحظه ی
(و یا پس از لحظه ی) وقوع اون act با هم مبادله کنن. دلیلش هم اینه که هر
کدام ز اون "ســــوژه ها" (افراد یا observer ها) در یک لحظه ی خاص
"زمان-مکان"ی رو اشغال کرده که مختص اون هست و بس. هیچ فرمولی نمی تونه
تجربه ی یک فرد رو به تجربه ی دیگر فردی ترجمه بکنه. زمان-مکان
(Chronotope) قابل انتقال یا ترجمه نیست. پس Relativity با دیالوگ
متفاوته. این Relativism هست که برخی میخوان اون رو به دیالوگ های ما
تزریق کنن.
این
نسبیت نیست که راه رو برای معلق بودن در هوا (از لحاظ فلسفی) باز می کنه.
نسبی گری/ نگری هست که بخشی از تفکر پست مدرن رو تبدیل به سفسطه ای کرده
که هر چی تو صورتش داد میزنی که دو دو تا میشه 4 تا (به مباحث تخصصی
ریاضی و هندس کاری نداریم حالا)، مثل یک موجود مسخ شده بهت نگاه می کنه و
میگه : "تو حق داری داد بزنی. تو حق داری "voice" داشته باشی. ولی من هم
حق دارم بگم به فلان جـــــــــــــــــــای من که دو و دو میشه چهار؟ من
نمی فهمم و حال ندارم برم بخونم ببنم چی میگی چون نعشه تشریف دارم. حالا
برو بذار فیلممو ببینم که محتواش یه کم جماع، یه کم خون و باروت و اًکشٍن
و یه دو تا جمله ی تکرارییه که شعارهای سرمای دار های Discourse-پراکنن
که من فکر می کنم خیلی باحال و عمیق و با معنا هستن".
دیالوگ
باختین همیشه یک چشم بر یک superaddressee (یا فرا مخاطب) داره. این فرا
مخاطب هر چی که هست اهمیتش در اینه که لنگری، افساری، یا اساس و پایه ای
برای سخن هست.
من خودم
از دشمنان اصول و مبانی و قوانین و عرف و اِعمال کنترل و زور هستم! ولی!
نباید از آن سوی بام افتاد. آزادیِ voice به معنای verbal diarrhea نیست.
این استفراغ سخن که دنیای مدرن داره یادمون می ده، تک آوایی است، دیالوگ
نیست بلکه مونولوگ در لباس دیالوگ است!
ما هشدار دادیم! حالا بریم هی جیغ بزنیم که آزادی بیان! بچه هایی مثل من هم یاد بگیرن هی این حرفو نشخوار کنن.!
__________________________
پ.ن: مثل همیشه که می گم: جان مادرتون پاپوش سنتی و دینی و روشنفکرانه و سکولار و فمینیستی
و دموکراتیک و جناحی ندوزین که دیالوگ می کنم هــــــــــا!!!!!
+ نوشته شده توسط تلخک در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 و ساعت
20:36 |