تبليغاتX
تلخک

پیش نوشت:

-دوستان اکثرا این حکایت رو شنیدن.
-امیدواریم كه دوستان(!) با دیده ی اغماض به موضوع بنگرند و الکی لوس نشن كه "بی ادب"!
_________
گویند روزی سلطان جنگل كه چندی بود از بار سنگین اداری امور جنگل به سطوح امده بود، بر آن شد كه چندکی  دنیا  بر خود آسوده گیرد، امور جنگل به جانشین بسپارد و در ویلای جنگلی خود كه دور از هیا هو بود کمی بیاساید. در هامین افکار غوطه ور بود كه الاغ را بدید كه سلانه سلانه بی کار و بی آر داشت برای خودش میچرید. لامپی بر فراز سرش افروخته شد. خر را بر مسند خوش  گماشت و روانه ی تفرج گاه خود شد.
 
الاغ قصه ما كه یک شبه سلطان شده بود، بر ایوان سلطنت نشسته و اهل جنگل را با بادی در قب قب مینگریست.
ناگهان چشمش به اندام بکش مرگ من روباه منور شد، آتش شهوت در او امی جان گرفت و عزم آن کرد تا "ترتیب" اش را همی دهد!!! دنبال بهانه ای گشت تا به عنوال تنبیه بتواند روباه را به "سزای عملش" برساند. گفت "روباه، بیا ببینم"
-"بله سرورم"
-"ببینم کلاهت کو؟"
-"کلاه؟ مگه قرار بود کلاه سرم باشه؟"
-"بله! بخش نامه کرده بودیم. حالا كه کلاه نداری باید تنبیه بشی"
التماس و تقلای روباه بی فایده بود. الاغ کارش را کرد و روباه بیچاره افتان و خیزان روانه ی خانه شد.
فردا ی آن روز روباه داش با کلاهی بر سر از همان جا رد میشد كه الاغ دوباره گفت: "روباه جان! بییا ببینم!"
روباه ترسان و لرزان پیش آمد:
"بله سرورم"
-"اون کلاه چییه سرت؟"
-"خودتون امر فرمودین تصدق اندام رعنا"
-"اون بخشنامه دیروز بود. امروز گفتیم کلاه ممنوع. بییا باید تنبیه بشی"
روباه نگون بخت دوباره مجازات شد و لنگان لنگان به خانه رفت.
الاغ داستان ما چندین و چند روز با همین بهانه ی "کلاهت کو؟" و "این کلاه چییه سرت؟" بالای سگ سر روباه آورد. تا این كه روباه به سطوح آمد و شکایت نزد شیر برد. شیر گفت: "ولم کنین بابا دارم هالیدی میکنم"
-"ولی فدایت شوم، این الاغ پدرم رو در آورده. دیگه دارم میمیرم. یه چیزی بهش بگید"

شیر نامه ای سر بمهری برای خر نوشت و نامه را دست روباه داد و گفت " اینو بده به الاغ". روباه تعظیم کرد و خارج شد. از سر کنج کوی در راه كه میرفت، نامه را گشود و آن را خواند. پس از سلام و احوال پرسی شیر برای خر نوشته بود كه: "بابا آبرومون رو نبر. حالا میخوای یه غلطی بکنی بکن، ولی برای تنبیه  بهانه درست حسابی بیار. یه کاری نکن صدای اینها در بییاد. کلاه هم شد بهانه? یه چیزی ازش بخواه كه بشه بهش مانور داد. مثلا هر وقت هوس کردی كه "آره!!"، از روباه بخواه كه بره از سر کوچه برات سیگار بخره. وقتی رفت خرید، بهش بگو من كه وینستون نمیکشم. مارلبورو میخواستم. دفعه بعد باز ازش بخواه كه سیگار بخره، میره مارلبورو میاره، بهش بگو من كه این سایزش رو نمیکشم. باید کینگ سایز میخریدی. کینگ سایز خرید، بگو من فیلتر دار میخواستم. فیلتر در خرید، بگو من طعم نعنا میکشم. اون رو خرید بگو من از اون ها میخام كه بر چسب آبی داره . و به همین ترتیب، ترتیبش رو بده."

روباه نامه را برد و تقدیم خر کرد. تا خواست مرخص شود خر گفت "کجا؟ بمون عزیز". روبه منتظر شد تا خر نامه را آرام و  با دقت خواند. پس از خواندن نامه، آن را تا کرد، گوشه ای  گذاشت و با چهره ای مملو از سرور و پیروزی گفت:" روباه برو  واسم سیگار بگیر بیار". روباه كه نامه را خوانده بود و حال میتوانست تا ته ماجرا را بخواند پرسید:
-"قربان وینیستون یا مارلبورو؟"
-"مارلبورو"
-"کینگ سایز یا معمولی؟‎"
-"کینگ سایز"
-"فیلتر دار یا بدون فیلتر؟"
-"فیلتر دار"
-"با چه طعمی قربان؟"
-"نعنایی"
-"بر چسب قرمز یا آبی"
-"آبی"
-"توتون کوبا یا کلمبیا؟"
اینجا بود كه الاغ به خروش آمد او گفت:
"آه!!  سیگار رو ولش بابا! ببینم....اصلا تو کلاهت کو؟"

___


نتجیه اخلاقی:

ال آیاخ چال ما، چالیشما، نِـــجـَـــه توتسان گــِــچـَــجــاخ

دِمـَـــه خـــاطیر قــویــاجــاخ "چــــرخ جفـــاکـــار" سـَنـَــه


+ نوشته شده توسط تلخک در جمعه 1 آبان1388 و ساعت 17:23 |

میگن یه روز یه آقایی تو یه خرابه خوابیده بود، چشم باز میکنه میبینه یه دیــــــو بالای سرش ایستاده. میپره وایمیسته از ترس خشکش میزنه.آقا دیوه میگه "من میخورمت". آقای قصه ما خودش رو  گم نمیکنه زودی میگه  من  هم كه میخوام تو رو  بوخورم .  حالا چیکار کنیم؟ دیو میگه "نمیدونم. شما بگو." آقا میگه مسابقه بدیم. هر کی برنده شد، اون یکی رو بخوره.
خلاصه قرار میگذارن كه هر کدوم یکی باد شکم  بنوازند، مال هر کی در سطح المپیک بود، اون برنده بشه.
آقای دستان ما تمام وجودش رو در این آخرین تیر زندگیش جمع  میکنه و تیرش رو رها میکنه. ولی شرمنده! نه صدایی، نه لرزه ای،نه عطری.  نوبت دیو كه میشه، گلاب به روتون، چنان مینوازه كه از شدتش گرد بادی در آن خانه خرابه به راه  میافته كه قهرمان دستان ما رو بلند میکنه، به در او دیوار میکوبه و میبره اون بالا نزدیک سقف و دور اتاق میچرخونه  . دیو میپرسه "اون بالا چیکار میکنی"؟ ، میگه دارم سوراخ سمبه های در و دیوار رو میگیرم كه فرار نکنی، حالا كه باختی میخوام بخورمت. 

دوستان زیادی دور و برم میبینم كه اعتماد  به نفسشون به اندازی این آقا خفن هست و همیشه وقتی با این جور آدم ها برخورد میکنم  یاد این دستان میفتم كه پدرم برام تعریف میکرد.

پ.ن. البته این دستان قسمتی از داستانی طولانی تر هست كه همش یادم نیست.

+ نوشته شده توسط تلخک در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 14:0 |


حکایت نخست:

گویند مردی گنجشگکی با سنگ زده، سر از تنش جدا کرده، به روی آتش کباب نموده و بر نان لواش همی پیچیده و عزم تناول همی کرده بود که رفیق شفیقی از راه برسید و این بدید و آب از جوی لب روان کرد و دست تمنی بسوی وی دراز همی کردی که : " از ساندویچت به من هم یه لقمه می دی داداش؟"

مرد بر خرده لقمه ی خویش نظری فکند و گفت: "بگیر مال تو، حالا شما یه لقمه بده من."


حکایت دُ یُّــم:

(همانهایی که حکایت اول را "گفته" بودند، اینجا دوباره) گویند (همان) مرد (ی که تو حکایت بالایی بود) روزی در دشتی، کنار جاده ای سفره ای پهن کرده و طعامی لذیذ را که "منزل" برایش مهیا کرده بود با ولع می لمباند که (همان) رفیق (بالایی که کم کم داریم شک میکنیم که نکند در تعقیب این مردِ داستان ماست تا نان مفت خورد) سواربر مرکبی سر رسید. مرد پس ار مبادله ی سلام و تحیّـات به شرط ادب و حکم عرف هنگام وداع، "بفرما" یی زد. تعارف همان و از پشت اسب بر زمین جهیدن رفیق همان که : " حالا اسبم رو کجا ببندم؟"

گفت:  "بیا ببندش به زبون من!"


نتیجه ی اخلاقی:

*وسط بیابون گنجشک خوردن اومد نیومد داره .


+ نوشته شده توسط تلخک در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت 9:13 |


گاهی دوستان از من می پرسن که "موضوع پایان نامه ات چیه"؟ اون موقعه که من هم یه لحظه مسکوت (همون "سکتۀ شعری") می مونم و خودم هم از خودم همین سؤال رو می پرسم. دوستانی که تو ی کلاف پایان نامه احساس کردن زندگیشون داره به پایان می رسه حکماً می دونن من چی میگم. بارها شده مجبور شدم عملاً برای فکر کردن و به یاد آوردن اینکه می خوام با این پایان نامه ام چی بگم و چی رو اثبات کنم ، گوشۀ سالن یا خیابون از راه رفتم دست بکشم (صنعت ادبی رو حال کردین؟ درست مثل اُدبای فاضلی حرف می زنم که گفتن:دستم نداد قوت رفتن به پیش یار***چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم).

به همه میگم: "دارم روی مـیــخـــاییل بـــــاخـتــیــن (Mikhail Bakhtin) کار می کنم. متفکر روسی. متفکر که چه عرض کنم. زبانشناس، منتقد ادبی، فیلسوف و کلاً متفکر علوم انسانی. متولد 1895 و متوفی (برنامۀ رادیویی تقویم تاریخ یادم می اُفته با این کلمه. خیلی قلمبه سلمبه ست "متوفی) به سال 1975. زندگیش خیلی پر فراز و نشیب بوده: بی کاری، تبعید، بیماریو  قطع شدن یه پاش، گمنامی در روسیه و اروپا و دنیا تا دهه ی 60، 70، سیگار و چایی خفن تل جایی که تو جنگ جهانی که مغازه باز پیدا نمی شده یکی از دست نوشته های مهمش رو تیکه تیکه توش توتون میپیچه و دودمی کنه هوا!

خیلی حرفهای زیادی زده این آقا. اگر می شد همش رو اینجا گفت که دیگه پایان نامه لازم نبود. خیلی از حرفهاش واسه هوش علیل من قابل فهم نیست. نثرش هم که برگردان از زبان روسی هست به انگلیسی، کار رو دشوار تر می کنه. اگر محتوای مباحثش رو ساده کنیم، میشه گفت که یکی از مهم ترین موضوعات مورد بحثش مبحثیست که Dialogism نام گرفته. بیشترتوی حیطه ی ادبیات برای پایان نامه ی من کاربرد داره ولی برای خودش تبدیل به یک فلسفه شده. بــاخــتــیــن و هم قطارهای اون زمانش، از فلسفه ی کــانـت تأثیر گرفته بودن و برخی انها رو Neo-Kantian می دونن. رشته ی من فلسفه نیست ولی این رو کمی خوندم که یکی از موضوعات بسط داده شده توسط کانت قضیه ایست که به "I-Thou Relationship" معروفه. برگردان واژه به واژه ی اون میشه "رابطه ی من-تو" و یا "من-شما" (نمی دونم در کتب فلسفی فارسی چی ترجمه اش کردن).به باور فیلسوفانی چون کانت، "من" نمی توانم خودم را "بوده" و یا "موجود" درک کنم مگر اینکه یک "دیگری" نیز در امتداد وجودی من ویا روی سطح صفحه یاگزیستانس من ویا جایی در حیطه ی محیط ِ بودن ِ من باشد. فرض کنید که در درون ذهن شما چیزی نیست. خالی هستید. یعنی می خوایم برای درک کردنِ نحوه ی درکمون از دنیا و از خودمون، فرض کنیم که فعلا هیچی از ادراک بلد نیستیم. تصور کنید در یک محیط کــــــــــــــــــــــــــــاملاً سفید (یعنی محیط تعریف نشده) هستید و اصلا هم بدن فیزیکی برای خود تجسم نکنید چون آن هم قسمتی از "من" فرضی  (کاذب) شماست. تا چشم کار میکنه سفیده. در این محیط ذهن وجودی شما نمیتونه تصوری از چیزی داشته باشه. اگر تصور کنیم که ذهن شما برای شــروع کردن روند ادراک به یک تعریف حد اقل دو داده ای نیاز داره، از این مختصات دو رقمی شما فوقش فقط یکی رو دارید، یعنی خودتون رو دارید ( حتی یک رایانه هم برای اینکه بتونه اون همه کار اعجاب انگیز انجام بده، یک رو میخواد به همراه صفر. یعنی من و تو. من و دیگری) .  زمانی مختصاتِ یک ســـــــوژه بوجود میاد که یک "دیـــگـــر" در این صفحه یا محیط یک رنگ نمایان بشه. قبل ازظهور اون "دیگری"، ذهن من و شما چیزی رو نداشت که وجود خودش رو "نسبت" به اون بسنجه. مثل این بود که بگه من بزرگ هستم. سؤال بعدی این می بود که بزرگ یعنی چی؟ باید یک point of reference میداد تا بزرگیش نسبت به دیگری تعریف می شد. پس حال که دیگری (منظور از دیگری هم لزوماً یک فرد یا انسان یا حیوان نیست. کلاً یک دیگری!!! همان که "من" نیست) اومد روی صحنه،فرد می تونه خودش رو هم درک کنه. 

حالا این ربطش به باختین چیه؟ همونطور که کانت تک بودن رو برابر با عدم زنده بودن میدونه، باختین هم معتقده که در یک متن (مثلا در یک رمان) و یا در متن زندگی و یا حتی در متن طبیعت و دنیا، آوا ها، اصوات و دیدگاه ها (و غیره) هستن که اون رو "زنده" نگه می دارن. متن ویا زندگی و یا گفتگو و یا گفتمان (ِDiscourse ی که "میـــشِــل فــــوکــــو "میگه) و یا هر نوع سیستم و کلاً دنیایی که تک صوتی باشه و در اون تمامی افراد و نقطه نظر ها و دیدگاه ها کلمه ی خود رو به زبان نیارن، دنیایی به واقع "زنده" نخواهد بود. در واقع دنیایی "نـــیــســت" خواهد بود. متن (Text) چند آوایی دارای دیالوگ درونی ست (یعنی Dialogic است) و متن تک آوایی (Monologic) است و مُرده.

این که باختین میگه voice ها همه حق یکسان برای بودن دارن، خیلی به کام برخی مکاتب و گرایشات ادبی و غیر ادبی شیرین اومده. خیلی از متفکرین، باختین رو قهرمانی میدونن که در قعر اختناق روسیه ی استالینی، تونسته تفکری "دموکراتیک"(!)رو پرورش بده! متفکرهایی که از ابشخور پست مُدرنیسم خود رو آبکی میکنن هم، دوست دارن سیلان آزادانه ی دال و مدلول رو (عقاید ژاک دِریـــدا) با "آزای" دیالوگ باختین مترادف بدونن. در این راستا، خیلی از صاحبنظرهای مســایل باختین، تا اونجا پیش رفتن کههم این آزادی شالوده شکنانه ی (Deconstructive) پست مدرنیستی خودشون و هم اون "درکِ خود و دنیا از طریق ِ قیاس خود نســـبـــت به دیگری" رو با هم قاطی کردن و میگن که موضوع درک معنی در  Dialogism ِ باختـــیـــن را می توان با استناد به قانون نسبیت اینشتین درک کرد. باختین خودش به علوم تجربی علاقه داشت و معمولا تو نوشته هاش از اصطلاحات علوم دیگه استفاده می کرد. از قانون نسبیت اینشتین هم برای توضیح بیشتر در مورد Dialogism (به طور استعاری) استفاده کرده بود. به همین دلیل هم هست که اکثر متفکرین دچار این اشتباه میشن و Dialogism رو با Relativity مقایسه میکنن. امـــــــــــــــــــــــا:

اخیرا مقاله ای خوندم نوشته ی Erik Dop که بســی جالب و در عین حال پیچیده بود. در گوشه ای از این مقاله گفته بود که متفکرین مسایل باختین باید اولا اگر از علوم تجربی اطلاع دقیقی ندارن، اون رو فرا تر از حد مثال و استعاره استعمال نکنن و ثانیا، سعی نکنن برای Pop کردن باختین، اون رو از ریشه ی فلسفیش جدا کرده و با عقاید کم-فلسفه شون قاطی و سپس تأویل نکنن.خلاصه ی بحثش این بود که تفاوتی هست بین Relativity و Relativism.افرادی مثل من که دیالوگیسم و نسبیت رو با هم مقایسه میکنن، نسبیت رو خوب نفهمیدن. Realtivity همون قانون نسبیت (اینشتین) هست. ولی Relativism رو میشه ترجمه کرد " نسبى نگرى" یا "اعتقاد به نسبيت" ویا "نسبيت گرايى". اولی و دومی زمین تا آسمون با هم فرق دارن. (یا حد اقل زمین تا یه کم بالا تر از زمین).

نسبیت با نسبی گرایی این فرق رو داره که اگر یک activity رو از یک دیدگاه (سیستم) بسنجیم و همون activity از یک دیدگاه (سیستم) "دیـــگــــــر" هم سنجیده بشه و معنی بده، باز در آخر، این دو سنجش ِ جدا، می تونن بوسیله ی فرمول به زبان سیستم ِ دیگری تبدیل و ترجمه بشن. در حالیکه در عالم فلسفه و علوم انسانی، هرگز نمیشه دو دیدگاه رو به همدیگر ترجمه و تبدیل کرد چون هرگز و هرگز دو بیننده ای که شاهد یک act بودن نمی تونن کل وجود شون رو در لحظه ی (و یا پس از لحظه ی) وقوع اون act با هم مبادله کنن. دلیلش هم اینه که هر کدام ز اون "ســــوژه ها" (افراد یا observer ها) در یک لحظه ی خاص "زمان-مکان"ی رو اشغال کرده که مختص اون هست و بس. هیچ فرمولی نمی تونه تجربه ی یک فرد رو به تجربه ی دیگر فردی ترجمه بکنه. زمان-مکان (Chronotope) قابل انتقال یا ترجمه نیست. پس Relativity  با دیالوگ متفاوته. این Relativism هست که برخی میخوان اون رو به دیالوگ های ما تزریق کنن.

این نسبیت نیست که راه رو برای معلق بودن در هوا (از لحاظ فلسفی) باز می کنه. نسبی گری/ نگری هست که بخشی از تفکر پست مدرن رو تبدیل به سفسطه ای کرده که هر چی تو صورتش داد میزنی که دو  دو تا میشه 4 تا (به مباحث تخصصی ریاضی و هندس کاری نداریم حالا)، مثل یک موجود مسخ شده بهت نگاه می کنه و میگه : "تو حق داری داد بزنی. تو حق داری "voice" داشته باشی. ولی من هم حق دارم بگم به فلان جـــــــــــــــــــای من که دو و دو میشه چهار؟ من نمی فهمم و حال ندارم برم بخونم ببنم چی میگی چون نعشه تشریف دارم. حالا برو بذار فیلممو ببینم که محتواش یه کم  جماع، یه کم خون و باروت و اًکشٍن و یه دو تا جمله ی تکرارییه که شعارهای سرمای دار های Discourse-پراکنن که  من فکر می کنم خیلی باحال و عمیق و با معنا هستن".

دیالوگ باختین همیشه یک چشم بر یک superaddressee (یا فرا مخاطب) داره. این فرا مخاطب هر چی که هست اهمیتش در اینه که لنگری، افساری، یا اساس و پایه ای برای سخن هست.

من خودم از دشمنان اصول و مبانی و قوانین و عرف و اِعمال کنترل و زور هستم! ولی! نباید از آن سوی بام افتاد. آزادیِ voice به معنای verbal diarrhea نیست. این استفراغ سخن که دنیای مدرن داره یادمون می ده، تک آوایی است، دیالوگ نیست بلکه مونولوگ در لباس دیالوگ است!

ما هشدار دادیم! حالا بریم هی جیغ بزنیم که آزادی بیان! بچه هایی مثل من هم یاد بگیرن هی این حرفو نشخوار کنن.!

__________________________

پ.ن: مثل همیشه که می گم: جان مادرتون  پاپوش سنتی و دینی و روشنفکرانه و سکولار و فمینیستی و دموکراتیک و جناحی ندوزین که دیالوگ می کنم هــــــــــا!!!!!


+ نوشته شده توسط تلخک در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 و ساعت 20:36 |


با توجه به بیانات کلاس قبلی،چند نکته قابل ذکر می باشد :

  هم جنس گرایی: منظورم از این "واژه"، کبوتر با کبوتر نیست. منظور نظر بنده کبوتر نر با نر و کبوتر ماده با ماده است. این روز ها اگر به مضمون ادبیات، سریال ها، مقالات، برتامه های تلوزیونی، فیلم های سینمایی و غیره (مخصوصا در رسانه های غربی) توجه کنید میبینید که هم جنس گرایی و افراد هم جنس گرا و یا کلاً تمایلات جنسی خارج از دایره ی تعاریف سنتی،بیش از پیش مورد توجه قرار می گیره.اکثر این توجهات به گرایشات متفاوت جنسی، رنگ و بویی سمپــــاتیک و روشنفکرانه دارند.مطرح شدن این نوع پرداخت ها به چنین مسایلی، به دلایل متفاوت انجام میشه که خیلی کم به دلیل بسط دادن دانش مخاطب و یا خواننده ست. اکثر نویسنده ها و کارگردانها می خوان نشون بدن که ذهنشون باز و پست مدرن هست و با این کار مخاطبان بیشتری رو جذب می کنن. رفته رفته فیلمهایی که  هم جنس گرایی رو به تصویر می کشن یا نامزد جایزه اسکارمی شن ویا برنده ی اون میشن افزایش پیدا میکنه .این روند با فیلمهایی چون "فــیــلادِلــفیــا"[1] (تام هنکس) و "پیش از غروب خورشید"[2] با ایفای نقش فوق العاده ی "خـــــا ویــیر بــاردِم" اسپانیایی آغاز شد و امسال هم با فیلم های  "مــــــیلک"[3] (شان پن) و "شَـــــک"[4] ادامه داشت. به نظر من (و خیلی های دیگه حتما) جایزه  اسکار هم مثل جایزه ی نـــوبل، بیشتر یک بیانیه ی سیاسی- دموکراتیک هست تا یک جایزه ی هنری. به همین دلیل هم قاضی های جایزه ی اسکار یا مجبرون خودی نشون بدن که اثبات کنن ذهنیتشون نپوسیده و یا می خوان از قایله ی روشنفکر ها عقب نمونن. اینگونه ست که نرم نرمک میرسد اینک بهار! و همجنس گرایی هم برای خودش تبدیل به مبـرهنات میشه. و قبول نکردنش نشانه ی عدم انسان دوستی شما ست.

   منِ نوعی شخصاً وقتی به رابطه ی آنچنانی دو همجنس فکر می کنم ممکنه احساس بدی بهم دست  بده. ولی این احساس هم قسمتی از علتش همون چیزیه که قبلا گفتم. یعنی تعاریف حک شده توی ذهن من اینه که همچین صحنه ای خوشایند نیست . ولی بیایید جنسیت رو مانند یک بردار ببینیم که یک سرش نر و انتهای دیگرش ماده است وفی ما بین هم افرادی هستن که بنا به تعاریف بیولوژیکی ومخصوصا تعاریف اجتماعی نه کاملا مرد و نه صد در صد زن اند. همه ی اون افرادی که روی این بردار هستن اعم از اینکه از لحاظ بیولوژیکی نر، ماده و یا فی ما بین هستن ممکنه احساس درونیشون با جنسیت بدنشون همخوانی نداشته باشه. اون موقع یکی که از بیرون شبیه مرد هست، ممکنه از درون (روان) احساس مردانگی نکنه. روابط جنسیش هم اصولا باید "طبــیـعـی" نباشه. پس این نباید خیلی عجیب باشه کهدر چنین شرایطی یک (ظاهرا) مرد و یا زن، به همجنس خودش علاقه نشون بده . حتی از دیدگاه دین هم فکر میکنم این پذیرفته شده که ممکنه فردی در بدن بیولوژیکی خودش احساس راحتی نکنه و همینه که جراحی های تغییر جنسیت خلاف قانون نیست (اگر دوستان خلاف این رو میدونن به من هم بگن). پس من با این نوع گرایشات جنسی "غیر معمول" همچین شوکه نمیشم. مشکل من با نوع دیگه ای از گرایشاته.

بگذارید با یک مثال توضیح بدم: وقتی من و دوستم بچه بودیم برای اولین بار یکی رو دیدیم که از اون اسپری های آســـم استفاده میکرد. پرسیدیم و فهمیدیم که آسم چیه. از فرداش این دوست ما هر وقت سرفه می کرد زودی میگفت :"ای وای من هم آسم دارم". خیلی هم باورش شده بود. یعنی از اون روز تصمیم گرفته بود که باور کنه که آسم داره. نمی خوام همجنسگرایی رو با بیماری مقایسه کنم. در مثل مناقشه نیست. منظور اینه که گاهی اوقات بعضی ها مثل این دوست آســـمیِ ما "تـــصــمـــیـــــــم" میگیرن و یا "اراده میکنن" که از امروز همجنس گرا خواهند بود. کم کم این داره به یک "فَـــــشِـــــن" تبدیل میشه. این رو من دارم کاملا واضح در ادبیات، برنامه ها، رسانه ها، فیلم ها و کلا "گــفــتــمـــان" رایج در غرب و کلا دنیای پست مدرن احساس می کنم. با ایــــن نوع گرایشات یه کم مشکل دارم چون اینها نه گرایشات جنسیِ حاصل از مختصات روانی و جسمی یک فرد، بلکه  گرایشات جنسی ایدولوژیک هست. این، تـلــقــین و در نهایت تحمیل هـــیــپــنــوتــیکِ " آزادی" گرایشات هست بر انسانها توسط اندیشۀ رایج در جامعه. اندیشۀ رایجی که اگر منتقدانه بهش نگاه کنی بی کلاس هستی. این است یکی از تناقضات اندیشۀ آزاد دنیای پست مدرن.  

پ.ن: برداشت سنتی و دینی و روشنفکرانه و سکولار و فمینیستی و دموکراتیک و... ممنــــوع!


*. *****************
1. Philadelphia
2. Before Night Falls
3. Milk
4. Doubt
+ نوشته شده توسط تلخک در سه شنبه 22 اردیبهشت1388 و ساعت 21:40 |